سلام ! می دانم که خوب می دانی که هیچ کدام از نامه هایت را نخوانده ام.همان قدر که می دانم اسم کوچکم چی هست می دانم که این را می دانی!
اگر جویای احوالم بوده باشی باید بگویم که نمی دانم! نمی دانم خوبم یا بدم...بهانه ای برای خوب بودن ندارم همان طور که بهانه ای برای بد بودن. فکر می کنم این همان چیزی است که همیشه دنبالش بودم...معلق میان خوب بودن و بد بودن، معلق مثل همه چیز های دنیا.
وقت هایی هست که بی یک بهانه مرور دم و بازدم هم ممکن نیست اما با تمرین کردن می شود بدون بهانه همه چیزهای زندکی را مرور کرد. من خوب تمرین کرده ام این مدت. بودن و نبودن ...داشتن و نداشتن و ... برایم تفاوتی ندارد.این جور آدم ها دیگر منتظر چیزی نیستند و این همان چیزی است که همیشه دنبالش بودم...یادت هست می گفتم به تو که کاش هیچوقت منتظر چیزی نمی شدم.
احساس می کنم زندگی دیگر آن قدر ها کش دار نیست .دارم احساس می کنم که چطور زندگی دارد با سرعت می رود به آن جایی که دیگر نمی تواند پیش رود. احساس می کنم چقدر پایان نزدیک است و چه احساس خوشایندی. چه احساس امیدوار کننده ای.
حتما ً پرسیده ای که تازه گی ها چی نوشته ام. جز این هیچ نوشت ها ، هیچ!
آدم بی بهانه که چیزی نمی نویسد و باور نمی کنی اگر بگویم چقدر از این بابت خوشحالم، باور کن نمی خواهم حالت را بگبرم یا نگرانت کنم. باید تمرین کنی و برسی این جایی که هستم تا بفهمی.آن وقت می بینی که نگرانی اطرافیانت چقدر احمقانه است.
همین حالا هم نمی دانم چقدر دارم زور می زنم و جان می کنم تا یک خط به سطر های پاسخ نامه های نخوانده ات اضافه کنم... صدای جان کندنم را می شنوی؟!
می دانم که گرم پرسیده ای : دیگه چه خبر!
از آخرین خبر خیلی وقت است که گذشته ... یادم نمی آید به خدا.از آخرین اتفاقی که یادم هست و ارزش گفتن دارد که دیگر نگو! اگر بخواهی می توانم بگویم امروز چکار کرده ام ولی دیروز را یادم نیست . این فراموشی شیرین هم با تمرین به دست می آید . بقیه نگرانم هستند ولی باید تمرین کنی و برسی این جا که من هستم تا بفهمی واقعا ً نگرانی هایشان بی مورد است.
خب! باید بروم بخوابم.تازه گی ها چقدر راحت می خوابم. بی خوابی کشیدن هم بهانه می خواهد .فقط یک چیزی هست که آزارم می دهد. تازه گی ها دیگر خواب نمی بینم .برایم دعا کن که خواب ببینم...نکند خواب دیدن هم بهانه می خواهد.
نگو آره که این یکی را دیگر نیستم!!