گفت : نمی خوام پرت بشم به جغرافیای زندگی این آدم ها...
صداش خِش خِش می کرد...حتما ً واسه سیگاری بود که بی ترحم بهش پک می زد.
گفتم : خودت و می کشی ، چرا صدات اینقدر خش داره...راستی چی گفتی؟
- نمی خوام پرت بشم به جغرافیای زندگی این آدم ها...نمی خوام پرتم کنند...
صداش خش داشت...بعدها بود که فهمیدم این خش خش ها به خاطر سیگار نیست، حتی اگه آدم یه بسته مارلبروی پایه بلند رو از 9 صبح که زده بیرون تا شیش و نیم عصر دود کنه...بعد ها که پنهانی سیگار را تجربه کردم...نه! اون خِش خِش به خاطر سیگار نبود.
- بازم زده به سرت !تازه گی چه کتابی خوندی؟!
یه پک سفت به سیگار زد و سری تکون داد...تقاطع بهانه ی خوبی بود تا بی بهانه خداحافظی کنه و میون آدم ها و ماشین ها و تابلوهای تبلیغاتی گم بشه...
به هر حال موهبتی شد تقاطع.10 دقیقه دیگه جلسه داشتم، بعد هم یه جلسه دیگه...شام رو هم باید همون جا می خوردم...موبایلم مدام زنگ می خورد و من از دست یه آدمی که دود سیگارش داشت خفه م می کرد و صدای خِش خِشی ش دیوونه م نجات پیدا کرده بودم.
فرصتی برای ایستادن و درنگ نبود، حتی اگه سرخی چراغ راهنمایی بگه الآن نوبت تو نیست واسه رفتن...! آخه ما متولد شده بودیم تا هیچ چراغ قرمزی برای متوقف کردنمون جرأت سرخ شدن نداشته باشه!
* * *
...همیشه همین طور بوده!وقتی خیلی نرم بشی هر جور که عشقشون بکشه خمت می کنن.مگه این که آلیاژت اونقدر خالصی داشته باشه که ازقبل از این که نرمت کنن و ازت سطل زباله و ...بسازن بفهمی کی بودی و قرار بوده چی باشی...اون وقته که می خوای مقاومت بکنی...البته اگه معتقد نباشی که سطل زباله شدن بهتره از اونی که هستی.
گفتم:سرنوشت سطل زباله ای رو نمی خوام...نمی خوام آشغال به خوردم بدن...!
صدام خِش خِش می کرد.طوری که تردید داشتم حرفم رو درست و واضح ادا کردم یا نه.
گفت: خودت و می کشی...چرا صدات اینقدر خش داره...راستی چی گفتی؟!
- نمی خوام پرت شم به جغرافیای زندگی آدم های دور و برم...نمی خوام!!
صدام خش داشت...ولی نه! مطمئنم که واسه سیگار نیست این خش!
- زده به سرت...تازه گی چی خوندی کتاب؟ یه کم به خودت و مخت استراحت بده...
تازه گی هیچ کتابی نخونده بودم...تازه گی هیچ چیز تازه ای نخونده بودم...
رسیدیم به تقاطع...فرصت خوبی بود برای گریز.پک سفتی به سیگار زدم و بی بهانه خداحافظی کردم.
می خواستم با سرعت نور برسم خونه، اما واسه رسیدن باید خودم و میزدم به دل آدم ها و ماشین ها و تابلوهای تبلیغاتی...!!
صداش خِش خِش می کرد...حتما ً واسه سیگاری بود که بی ترحم بهش پک می زد.
گفتم : خودت و می کشی ، چرا صدات اینقدر خش داره...راستی چی گفتی؟
- نمی خوام پرت بشم به جغرافیای زندگی این آدم ها...نمی خوام پرتم کنند...
صداش خش داشت...بعدها بود که فهمیدم این خش خش ها به خاطر سیگار نیست، حتی اگه آدم یه بسته مارلبروی پایه بلند رو از 9 صبح که زده بیرون تا شیش و نیم عصر دود کنه...بعد ها که پنهانی سیگار را تجربه کردم...نه! اون خِش خِش به خاطر سیگار نبود.
- بازم زده به سرت !تازه گی چه کتابی خوندی؟!
یه پک سفت به سیگار زد و سری تکون داد...تقاطع بهانه ی خوبی بود تا بی بهانه خداحافظی کنه و میون آدم ها و ماشین ها و تابلوهای تبلیغاتی گم بشه...
به هر حال موهبتی شد تقاطع.10 دقیقه دیگه جلسه داشتم، بعد هم یه جلسه دیگه...شام رو هم باید همون جا می خوردم...موبایلم مدام زنگ می خورد و من از دست یه آدمی که دود سیگارش داشت خفه م می کرد و صدای خِش خِشی ش دیوونه م نجات پیدا کرده بودم.
فرصتی برای ایستادن و درنگ نبود، حتی اگه سرخی چراغ راهنمایی بگه الآن نوبت تو نیست واسه رفتن...! آخه ما متولد شده بودیم تا هیچ چراغ قرمزی برای متوقف کردنمون جرأت سرخ شدن نداشته باشه!
* * *
...همیشه همین طور بوده!وقتی خیلی نرم بشی هر جور که عشقشون بکشه خمت می کنن.مگه این که آلیاژت اونقدر خالصی داشته باشه که ازقبل از این که نرمت کنن و ازت سطل زباله و ...بسازن بفهمی کی بودی و قرار بوده چی باشی...اون وقته که می خوای مقاومت بکنی...البته اگه معتقد نباشی که سطل زباله شدن بهتره از اونی که هستی.
گفتم:سرنوشت سطل زباله ای رو نمی خوام...نمی خوام آشغال به خوردم بدن...!
صدام خِش خِش می کرد.طوری که تردید داشتم حرفم رو درست و واضح ادا کردم یا نه.
گفت: خودت و می کشی...چرا صدات اینقدر خش داره...راستی چی گفتی؟!
- نمی خوام پرت شم به جغرافیای زندگی آدم های دور و برم...نمی خوام!!
صدام خش داشت...ولی نه! مطمئنم که واسه سیگار نیست این خش!
- زده به سرت...تازه گی چی خوندی کتاب؟ یه کم به خودت و مخت استراحت بده...
تازه گی هیچ کتابی نخونده بودم...تازه گی هیچ چیز تازه ای نخونده بودم...
رسیدیم به تقاطع...فرصت خوبی بود برای گریز.پک سفتی به سیگار زدم و بی بهانه خداحافظی کردم.
می خواستم با سرعت نور برسم خونه، اما واسه رسیدن باید خودم و میزدم به دل آدم ها و ماشین ها و تابلوهای تبلیغاتی...!!
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:19  توسط حسین طاهری
|

