تبليغاتX
محاق - چشمهایش

انگار تو کانون بزرگترین گردباد دنیا گرفتار شده بود...هر تار گیسوهاش به سویی بودن، اما مرد با آن چشمهایش ،خونسرد به نقطه ای در دوردستای موهوم زل زده بود.
...عکس روی کتاب را می گویم...کتابی که با حرکت ظریف دستاش ، دستایی که به قشنگی روزای آخر اسفند بودن از کیف درآوورد و روی میز گذاشت.
شوخ و گرم گفت : می خوای برات فال بگیرم؟
جواب دادم : فال ؟ نه!
- اعتقاد نداری؟
-نه!(تردید از سر و روی نه ام می بارید)
* * *
زمستان های آن سال ها کم از بهار نداشت...وقتی ما چهار نفر بودیم.4 تایی عاشق می شدیم...4 تایی دلمون می گرفت...4 تایی گریه می کردیم و حتی 4 تایی سرما می خوردیم !
- می خوای برات فال بگیرم؟!
-جواب دادم : آره!بذار نیت کنم...
چشمهام و بستم و نیتم را بی صدا دوره کردم...نیتی که نیاز به پوشیده داشتنش نبود: نیت کردم!
- یوسف گمگشته بازآید به کنعان...
چه شادی هیجان انگیزی...چه شعف بازیافته قرن ها گمشده ای!!
اما...نه یوسفی بازآمد و نه کلبه احزانمان گلستان شد.
* * *
- چرا اعتقاد نداری؟
- بِهم دروغ می گه...همیشه اینطوری بوده...
- شاید حقیقت رو گفته ولی نخواستی قبول کنی داری حقیقت و می شنفی...حالا برات فال بگیرم؟!
- نه(تردید از همه قامت نه ام می بارید)
* * *
روزنامه های مچاله شده، کتاب های ناخوانده خاک خورده،فیلم های رادیوگرافی،جواب تست های پزشکی...یه کاغذ که روش با خط خشمگینی نوشته شده بود: من ِچه م شده؟! ِچه م شده ؟!
... وتنی آن طرف تر که خالی از هر احساسی به هیچ فکر می کرد.
مرد «پریشان گیسو » هم بود و چشمهایش به نقطه ای موهوم ...
نیت کردم...نیتی که نیازی به پوشده داشتنش نبود:
- فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر کن درد عاشق نشود به ز مداوای طبیب
دری دیگه رو جستجو کردم اما بهبودی که نه! زخم تازه ای مهمانم شد!!
* * *
- پس تو واسه من فال بگیر...
دستاش و تو سینه به هم گره زد و چشماشو بست و باز کرد:نیت کردم...بگیر!
- گفتم که اعتقادی ندارم...کسی که اعتقاد نداره نمی توه فال بگیره که...
* * *
راننده به مردی که مارپیچ از میان مسافران گذشت و خودش رو از اتوبوس به خیابان رسوند گفت: اگه سر کارگر دیدمت سوارت می کنم.
این یعنی مرد پیاده زودتر از ما ، سواره ها ی پشت ترافیک مونده می رسه به «کارگر»!!
احساس می کردم تا ابد توی این اتوبوس و پشت ترافیک لعنتی گیر کرده ام.مارپیچ از مسافرها گذشتم.راننده گفت : اگه سر ِ کارگر…گفتم : باشه …ممنون!
آن طرف تر از هیاهو آرامش پارک لاله بود.یکی می گفت : توی این پارک همیشه می شه یه جای دنج پیدا کرد.
ضیافت تک نفره ای برای خودم ترتیب دادم با چای و دو تا شکلات fresh .
- ببخشید آقا...خانم؟!
- بله؟
تصویرم از آدم های کوری که فال می فروشند همیشه یه جور بوده...انگار این آدم ها همه یه جور هستند.اصلا ً انگار همشون یه نفر هستند که می تونن سیر آفاق و انفس کنن و همه جا باشن.
-نه!ممنون...اعتقادی ندارم.
- ببخشید آقا...بی ادبیه!می خوام برم دستشویی...می گن جاش عوض شده می شه راهنمایی م کنه... !
راست می گفت...جاش عوض شده بود.یه توالت ساخته بودن که با یه سکه 25 تومانی درهای بهشت به روت باز می شد و با حس گرمای کف دستت توسط یک سنسور می تونستی از اون جهنم بیای بیرون!!
هیچ دیالوگی میان ما رخ نداد. انگار حس کنجکاوی رو سرما از ما دزدیده بود یا این که انگاری همه چی رو در مورد هم می دونستیم.نه من پرسیدم که تویی که از میان همه این شلوغی ها گذشته ای چرا نمی تونی توالت پارک را پیدا کنی و نه اون پرسید که من کی ام و چه جونوری داره هدایت ش می کنه به توالت!!
مأموریتم تموم شد.
- ممنون آقا!یه فال بردارید...مجانی!
- نه ...اعتقادی ندارم.
- بردارید آقا...به خاطر اعتقاد من...شاید کمکی بشه.
... و یکی از پاکت های زرشکی رنگ و رو رفته رو با دستی که به مچش عصایی سفید الصاق ! شده بود به طرفم گرفت...آن قدر محکم و با حرارت که رد کردنش در توان من نبود.
- ممنون ... و پاکت مچاله شد و توسیاهی جیب شلوار جینم گم شد.
* * *
با آن موهای پریشان همه جا بود ...در گذاری به شتاب از خیابون...در دیداری عاشقانه...در کنج اتاق جلسه ای رسمی...این پیرمرد از جونم چی می خواد؟!!!
چشمهام رو بستم و نیت کردم...نیتی که نیازی به پوشیده داشتنش نبود.پاکت زرشکی رنگ مچاله شده رو با دستام اتو کشیدم:
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من ِ دلشده ، این ره نه به خود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آن چه استاد ازل گفت ، بگو...می گویم
من اگر خارم و گر گل ، چمن آرائی هست
که از آن دست که من می کشدم ، می رویم
دوستان !عیب من بیدل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
خنده و گریه ی عشاق ز جایی دگر است
می سرایم به شب و وقت سحر می مویم
...
* * *
گفت : بالاخره برات فال بگیرم یا نه ؟!!
پیرمرد هنوز اون جا بود و چشمهایش به نقطه ای موهوم زل زده بود...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط حسین طاهری  |