تبليغاتX
محاق - انگیزه
گفتم : زمونی که باید یکی بهمون یاد می داد مجبور بودیم یاد بدیم...موقعی که در به در دنبال یکی بودیم واسه درد دل کردن باید پای درد دل یکی دیگه می نشستیم...یه وقتی که خودمون و شکسته بودن باید شکسته های یکی دیگه رو بند می زدیم.
جوابش سکوت بود.
گفتم : گاهی اوقات اون قدر خسته می شم که ناخودآگاه عین اونا که ورد می خونن تا رستگار بشن زمزمه می کنم : خستمه...خستمه ...اما چرا هیچکی خستگی های ما رو باور نکرد...چرا هیچکی باور نمی کنه؟!
به سرش زاویه خاصی داده بود و خیره به جایی که حتی نمی تونستم حدس بزنم کجاست زل زده بود.
گفتم : تنهایی داره دیوونه ام می کنه .نه خود تنهایی ...احساس تنها بودن که هزار بار از خود تنهایی بدتره..هزار بار...
لحن صدام ترحم برانگیز بود اما..
تردید کردم که داره حرفام و می شنفه .
گفتم: می گن وقتی آدم زمین می خوره باید انگیزه های قوی ای واسه دوباره بلند شدن و قد راست کردن داشته باشه...اما...اما...
نسیم ملایمی از من واونی که نگاش رو دوخته بودن به جایی دور و یانزدیک گذشت.
زیر لب چیزی زمزمه کرد.
- چی؟
- امروز چندمه؟!
- ها؟! امروز ! نمی دونم...۲۳ یا ۲۴ بهمنه ...فکر کنم...چطور؟!!
گفت : اون جا رو ببین...چقدر قشنگه!!
- کجا؟ کجا رو می گی؟
امتداد نگاش رو دنبال کردم و رسیدم به سنگفرش کف پارک.
- خب؟!!
- ببین...!
دقیق تر شدم.گل کوچکی - که نمی دونستم اسمش چی بودـ تن نحیفش رو از میون سنگ چین کف پارک بیرون آوورده بود و خودنمایی می کرد.
گفت : گفتی امروز چندمه؟!!
گفتم: نمی دونم...۲۳ یا ۲۴ بهمنه ...فکر کنم...!!
 و هر دو سکوت کردیم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:42  توسط حسین طاهری  |