گلوله کرک و پرک دار ِ سیاهی از نقطه ای که مبدأش در آسمان نامعلوم بود داشت روی سرم خراب می شد.حتی داشتم خودم رو برای جاخالی دادن هم آماده می کردم که دوری زد و تغییر جهت داد.10 یا 15 متری مونده تا من ، چرخی دیگه خورد و با زاویه ای نزدیک به 45 درجه ،انگار که روی مداری نامریی سیر می کرد زمین رو نشونه گرفت.
هنوز در حال تجزیه و تحلیل سیر و سقوط جسم ناشناخته کرک و پرک دار بودم که گلوله سیاه کرک و پرک داری که از نقطه ای که مبدأش در آسمان نامعلوم بود این بار با دورانی هدفمند، دامبی( یا با صدایی شبیه این) با زمین تصادف کرد،درست همان جایی که گلوله ناشناخته اول سقوط کرده بود.
قبل از اون که برانگیخته شدن حس کنجکاوی ام رو لمس کنم ناخودآگاه خودم رو به فرودگاه گلوله های کرک و پرک دار رسوندم:خدای من! گلوله اول آقای کلاغ بود که گویا حادثه ای ناکارش کرده بود و گلوله دوم خانم کلاغ که انگاری آگاهانه تن به سقوط مرگبار داده بود.
در آنی همه اطلاعاتم رو درباره کلاغ ها مرور کردم.هیچ جا نخونده بودم ...در هیچ کتابی که کلاغ ها تا این اندازه کنش احساسی دارند.قانع نشدم ...جستجوکردم تا این موجودات سیاه روی دوست نداشتنی رو بیشتر بشناسم.
کتاب ها می گفتند : کلاغ ها موجوداتی غیر اجتماعی هستند . با وجود کوچ و پرواز دستجمعی همبستگی های خانوادگی یا هم دستگی بین آن ها چندان به چشم نمی آید.
حتی در مقاله ای در NATURE خوندم که کلاغ ها گاهی لاشه هم دسته شان را نوش می کنند!
...این ها را کتاب ها می گفتند.
* * *
گفتم : چه روز شومی! صبحش که با سمفونی کلاغ ها شروع شده.
گفت: کجاش رو دیدی...این سمفونی یک هفته س این جا داره اجرا می شه.
دسته نه چندان بزرگی از کلاغ ها ، این سو و آن سو ، روی نازکی سیم های برق،بر بالای درختان بین زمستان و بهار مخیر مونده و بر بام و تراس ها، تلخ و گزنده قار قار می کردند.
فریادی از یکی از پنجره های کوچه خشم آلود گفت: بسه! لعتنی ها!گم شید کلاغای شوم!!
کتابی رو که به امانت از دوستم گرفته بودم در کتابخانه جاسازی کردم.
- ماجرا چیه نادر؟این کلاغا چشونه؟!
-هیچ چی بابا! یه هفته پیش یکی از همسایه با تفنگ ساچمه ایش زد یه کلاغ رو مرحوم کرد...این گروه کر هم انگاری رفقاش هستن....یه هفته س تو کوچه بست نشستن.ول کن هم نیستن.کسی هم جرات نمی کنه حتی بهشون سنگ پرت کنه، چون می ترسن همه کلاغای شهر سرازیر شن این جا...
گفتم : جالبه.
گفت:این هم اون کتابی که می خواستی...
و مشتاقانه کتاب را تعارفم کرد.
گفتم : نه!ممنون...چند تا کار واجب دارم...نمی رسم بخونمشون...
البته که دروغ گفتم...کلاغ ها یادم دادند که حقیقت ، حتما ً اون چیزی نیست که تو کتاب ها هست!!

