تبليغاتX
محاق - عید

چه بد عیدی شد، این از صد عزا بدتر...چه بدعیدی!
همان که گفته بودم بی تو خواهد شد.همان!دیدی؟!
مبارک باد می گویند و می خندم به تلخ واری
که با غم گشته بشقابی،بهارم،سبزه عیدی
حیات ریشه سوزم را چه حاصل از بهار آخر؟
گرفتم سبز هم شد در حیاطم،سروی و بیدی
گرفتم روز هم نو شد.چه خواهد داد این نوروز...
به من؟! یا هر زمان فرسود چون من کهنه نومیدی
همه درس امید از خاطرخود برده ام آری
مگر چشمان تو با من بیاموزند...امیدی
به روز خویش شب می گویم و بدتر که جز با تو
توافق نیست آفاق مرا،با هیچ خورشیدی
هم اطمینان،جوار توست...هم ایمان،کنار توست
که بی تو هر یقینی می رسد در من به تردیدی

 

حسین منزوی/با سیاوش از آتش/گزیده اشعار/انتشارات پاژنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:27  توسط حسین طاهری  |